تبليغاتX
اسلام و مسیحیت در دادگاه عقل و منطق

اسلام و مسیحیت در دادگاه عقل و منطق

پاسخ به اتهام

پاسخ به اشکلات ادعایی در یکتاپرستی اسلامی(2): اراده گرائی

 

نویسندۀ مسیحی:

 در مرکز دیدگاه سنتی اسلام به خدا، نوعی «اراده گرائی» و «اسم گرائی» افراطی به چشم میخورد. در واقع میتوان گفت در اسلام سنتی خدا عاری از ذات یا ذات قابل درک است.

 

پاسخ:

 این ادعا که در اسلام نوعی اراده گرائی یا اسم گرائی افراطی به چشم میخورد دروغی بی پایه است و فاقد سند است.

  اما اینکه میگوید در اسلام سنتی(!) خدا ذات ندارد یا ذات قابل درک ندارد، سخنی قابل بحث است. از دیدگاه اسلام خداوند بدون شک، ذات دارد ولی اگر منظور از ذات ماهیت باشد، بدون شک خداوند ماهیت ندارد، زیرا ماهیت باعث محدودیت است و محدودیت یک نقص است و در خدا هیچ نقصی راه ندارد. اما اینکه میگوید ذات خدا در اسلام سنتی(!) قابل درک نیست، نیز درست نیست، ما میگوییم ذات خدا، قابل درک کامل نیست و نه اینکه بگوییم اصلا قابل درک نیست. بدون شک ما نمیتوانیم ذات خدا را بطور کامل درک کنیم، زیرا ذهن و عقل ما گنجایش درک خدا را ندارد. برای نزدیک شدن ذهن شما یک مثال میزنم، فرض کنید که ما یک استکان را در دریا فرو ببریم، وقتی استکان را بالا بیاوریم بخشی از دریا داخل آن قرار میگیرد ولی بدون شک ما نمیتوانیم با دیدن آنچه در استکان است، دریا را به طور کامل درک کنیم، ذهن ما نیز مثل همین استکان است و گنجایش اینکه خدا را در خود قرار دهد را، ندارد.

 

 

نویسندۀ مسیحی:

  از این منظر خدا «اراده» است. کاملا درست است که خدا را عادل و مهربان بدانیم اما ذاتاً عادل یا مهربان نیست. خدا رحیم است، تنها به این دلیل که «رحمت را بر خود فرض کرده است»(انعام 12)، ولی این نکته حائز اهمیت است که چون خدا اراده مطلق است، اگر اراده کند که چیزی غیر از این باشد، آنگاه رحیم نخواهد بود. خدا هیچ طبیعت یا ذاتی ندارد که اساس عمل وی باشد.

 

پاسخ:

بند فوق از نویسندۀ مسیحی سراسر تهمت به مسلمانان است. نویسندۀ دروغگوی مسیحی، برای این تهمتهای بی سر و ته، هیچ سندی را معرفی نمیکند و تنها یک سوء تعبیر از آیۀ 12 از سورۀ انعام را برای ما ذکر میکند.

ما هرگز نمیگوییم، خدا اراده است.(بدین معنا که "خدا اراده است و بس"، چنانکه نویسنده ادعا میکند.)

ما هرگز نمیگوییم خداوند ذاتاً عادل و مهربان نیست. اتفاقاً از دید ما هیچ تغییری در ذات خدا نیست، زیرا ذات خدا بینهایت است.

 اینکه خداوند طبق آیۀ 12 از سورۀ انعام رحمت را بر خود فرض کرده است، ابداً بدان معنا نیست که خداوند رحیم نبوده و فقط از آن جهت که اراده کرده رحیم باشد، رحمت میکند؛ بلکه بدان معناست که خداوند رحمت را به عهدۀ خویش گذاشته است(تفسیر نمونه، ذیل همین آیه) ضمن اینکه نظر به کنایی بودن جمله، برخی از مفسرین میگویند: منظور اين است كه او بر خود لازم كرده است كه مردم را مهلت دهد تا در صدد تدارك گذشته بر آمده، از گناهان خود توبه كنند.(مجمع البیان، ذیل همین آیه)

  ما هرگز نمیگوییم که خدا از آنجا که اراده کرده است که رحیم باشد، رحیم است و نمیگوییم فقط بخاطر این عادل است، که اینگونه اراده کرده است. خدا هر چند توان و قدرت بر ظلم دارد ولی ظلم با حکمت الهی، جود و کرم او منافات دارد و بنابراین امکان ندارد خدا چنین کاری کند ولی عدم امکانش از روی اختیار و علم و حکمت است و نه جبر. پس اینکه بگوییم خدا فقط بخاطر اینکه اینگونه اراده کرده است، اینگونه است، سخنی باطل است و با کلام اسلامی، به طور کامل در تضاد است و این تهمتهای نویسندۀ مسیحی هیچ ربطی به عقاید ما ندارد.

  اما این جمله که میگوید «خدا(از نظر اسلام) هیچ طبیعت یا ذاتی ندارد که اساس عمل وی باشد.» نیز حرف باطلی است. منظور نویسنده از این ذات یا طبیعت، ماهیت است که همانطور که عرض شد، وجودش برای خدا محال است. این ایراد خداشناسی مسیحی است که خیال میکنند خدا ماهیت دارد، زیرا وقتی این را بپذیرند باید قبول کنند که ماهیت محدودیت میاورد و در نتیجه خدایشان محدود است.

 

نویسندۀ مسیحی:

در مورد این «نومینالیسم» بنیادگرایانه دو مشکل اساسی وجود دارد: مشکل متافیزیکی و دیگری مشکل اخلاقی.

 

پاسخ:

نومینالیسم؟؟؟ کدام نومینالیسم؟ گویا مسیحیان از دروغگویی لذت میبرند. نومینالیسم یا نامگرایی، نظر یا آیینی فلسفی است که اعلام می‌کند «هستندگان دارای ماهیت یا ذات نیستند و تعریف‌ها در کل به گوهر هستندگان باز نمی‌گردند و بیان ناب عینی یا بازتاب راستین نیستند بل برداشت‌هایی هستند که خودمان آن‌ها را در مورد چیزها و امور مطرح کرده‌ایم» و بدون شک این آیین، باوری اسلامی نیست.

  مشکلات متافیزیکی و اخلاقی هم که ادعا میکند، نیز بخاطر اینکه ما باوری به نومینالیسم نداریم، به خداشناسی اسلامی، هیچ ربطی ندارند، هر چند در پایین پاسخ آنها را نیز میدهیم.

 

 

نویسندۀ مسیحی:

  همان طور که دیدیم، دیدگاه سنتی اسلام مبتنی بر واجب الوجود بودن خداست، او «قائم به ذات» است و نمیتواند «وجود» نداشته باشد، ولی اگر وجود خدا نوعی وجود الزامی است، این وجو از ذات او نشأت میگیرد،  خلاصه کلام اینکه باید دارای ذاتی باشد، در غیر اینصورت ذاتا نمیتوانست به نوعی واجب الوجود باشد.

 

پاسخ:

  به این روش استدلال در علم منطق میگویند «مغالطۀ حمله به آدم پوشالی». نویسندۀ مسیحی یک تهمت زده است و بعد بر پایۀ همان تهمت اسلام را محکوم میکند!

  ما نمیگوییم که خدا ذات ندارد، بلکه میگوییم ماهیت(برداشت مسیحیان از ذات!) ندارد که علتش هم اینستکه ماهیت برای خدا محدودیت میاورد.

 

 

نویسندۀ مسیحی:       

  به همین ترتیب، دیدگاه اصولگرایانه اسلام بر این باور است که خدا صفات الزامی دیگری از قبیل قائمیت بذات، نامخلوق بودن، جاودانگی دارد ولی اگر اینها «ویژگی های الزامی» خدا هستند، در این صورت خدا باید دارای ذات باشد، چرا که در غیر اینصورت این صفات ذاتی و الزامی نخواهند بود. زیرا تعریف دقیق یک ذات را می توان به طور خلاصه «صفات ذاتی یا ویژگی های منحصر به فرد یک وجود» بیان کرد.

 

پاسخ:

  باز هم مثل مورد قبل مغالطۀ «حمله به آدم پوشالی» را به کار برده است. ما قبول داریم که خدا ذات دارد و اساساً این صفات را ذاتی مینامیم، پس این ایراد هم وارد نیست.

  اما در مورد تعریفی که نویسندۀ مسیحی برای ذات میاورد، برای تعریف ذات چیزهای عادی مناسب هست، ولی از آنجا که ذات خداوند نامحدود است، نمیتوان آنرا در یک تعریف محدود کرد، زیرا تعریف یعنی مشخص کردن حد و حصر؛ بر همین اساس این تعریف که نویسنده آورده است، تعریف دقیقی نیست(البته نه برای خدای محدودی که مسیحیت تعریف میکند!).

 

 

نویسندۀ مسیحی:

  در خصوص «اراده گرائی»(!) اسلام به مشکل اخلاقی خطیری برمی خوریم، چرا که اگر خداوند بدون داشتن «ذات» واقعی، «اراده» باشد، پس اعمال وی به دلیل درست و عادلانه بودن آنها نیست بلکه درستی و عدالت امور تنها به این برمی گردد که از وی صادر شده اند. خلاصه کلام اینکه خدا در مورد اینکه خدا در مورد اینکه چه چیز درست یا غلط است، به اختیار و دلخواه خود عمل می کند و هیچ اجباری در عمل به نیکویی ندارد. برای مثال خداوند مجبور نیست رحیم باشد، بلکه اگر بخواهد می تواند رحمت کند. او مجبور نیست به تمام انسانها محبت کند، بلکه اگر بخواهد می تواند تنفر نماید.

 

پاسخ:

  باز هم نویسنده بر اساس تهمتهای خود، نتیجه گیری غلطی بر علیه اسلام میکند، ولی این سخنان همگی بی پایه هستند، زیرا ما خدا را دارای ذات واقعی میدانیم ولی به درستی اعتقاد داریم که ذات خدا را نمیتوانیم به طور کامل درک کنیم. خود مسیحیان هم وقتی بحث بر سر تثلیث میشود، میگویند که درک آن برای ما ممکن نیست، عجیب است که اینجا به ما ایراد میگیریند، حال آنکه وقتی ما میگوییم ذات خدا را نمیتوانیم درک کنیم، نظر به اینکه میتوانیم وجود خدا را ثابت کنیم ایرادی ندارد ولی اینکه آنها بدون اینکه بتوانند تثلیث را ثابت کنند ادعا میکنند که وجود دارد ولی ما قادر به درک آن نیستیم به دور از منطق است و در منطق به این روش استدلال «مغالطۀ توسل به جهل» میگویند.

   اما اعمال خدا هم بخاطر این است که واقعاً درست و عادلانه هستند و هم بخاطر اینکه از سوی خدا هستند، زیرا خداوند کمال مطلق است و از او کار خطایی سر نمیزند، پس عمل خداوند معیار خوبی برای نیک و بد بودن است. من از مسیحیان میپرسم که وقتی طبق کتاب مقدس خودشان، خدا دستور به کشتار زنان و کودکان و حتی حیوانات مردم عمالیق میدهد(اول سموئیل3:15)، آیا اعتراض میکنند که چرا خدا امر به این «جنایت بزرگ» داده است؟ و یا میگویند صرف اینکه این دستور از سوی خدا بوده است، صحیح است؟... لازم به ذکر است که من این را از مسیحیان پرسیده ام و آنها پاسخ میدهند که «این کار جنایت نیست، خدا دستور به این کار داده است و خدا حق دارد امر به کشتار بکند، پس این امر، دستور به جنایت نیست.»

  باز نویسندۀ مسیحی، سخن عجیب دیگری را میگوید و اعتراض میکند که خداوند از دید مسلمین مجبور نیست نیک باشد! اول از همه برای من جای سؤال است که آیا از دید خود مسیحیان، خدا مجبور است که نیک باشد؟ مجبور است مهربان باشد؟ مجبور است محبت کند؟ خب بدون شک اینطور نیست چون چنانکه دیدیم در کتاب مقدس مسیحیان، بارها دیده میشود که خدا گروهی را بر گروه دیگر برتری میدهد و اگر مجبور به محبت بود، نمیتوانست گروهی را بیشتر از گروه دیگر دوست داشته باشد. یک نمونه از دهها مورد از اینها در کتاب مقدس، این است که در کتاب پیدایش در باب 26 در آیۀ 4، دیده میشود که خدا تمام سرزمینها را به نسل اسحاق میبخشد(!!)، حال آنکه خدا مجبور به محبت است و نمیتواند محبت خود را کم و زیاد کند، چگونه محبتش را برای بندگان کم و زیاد میکند و تمام سرزمینها را به نسل اسحاق میبخشد؟ اما از دیدگاه ما خداوند مجبور به نیکو بودن نیست و قادر به ظلم کردن هم هست ولی ظلم با کمالات خدا، با جود و حکمت و کرم او منافات دارد، پس ظلم نمیکند. به هر حال نویسندۀ مسیحی فراموش کرده است که اگر بخواهیم خدا را در نیک بودن مجبور بدانیم، یک نقص بر او وارد کرده ایم، زیرا مجبور بودن و فاقد اختیار بودن یک ضعف است.

 

 

نویسندۀ مسیحی:

  در حقیقت، در ادامه همان آیه ای از قرآن که که می گوید: «خدا شما را دوست می دارد... خدای بخشنده گناهان، شما را می آمرزد»(آل عمران 31) میخوانیم: «همانا خداوند کافران را دوست ندارد»(آل عمران 32)

 

پاسخ:

  در پاسخ به این شبهه که نویسندۀ مسیحی بر قرآن وارد میکند باید ابتدا عرض کنم که در مورد آیۀ 32 از سورۀ آل عمران، چنانکه آیت الله مکارم شیرازی به درستی میفرمایند، محبت و دوست داشتن دوطرفه است و به صورت یکطرفه معنی ندارد، سرپیچی کافران به خوبی نشان میدهد که آنها خدا را دوست ندارند، پس خدا هم آنها را دوست ندارد(تفسیر نمونه، ذیل همین آیه) این آیه با آیۀ 31 هیچ تناقضی ندارد، زیرا آن آیه از محبت خدا به مؤمنین صحبت کرده بود و این آیه از محبت نداشتن خدا به کافران سخن میگوید. آیا خدا نباید فرقی بین افراد پارسا و مؤمن و افراد فاسد و کافر بگذارد؟

 اما باید از مسیحیان پرسید که آیا از دید آنها، خدا کافران را دوست دارد؟ کتاب مقدس که برعکس این مطلب را نشان میدهد. طبق کتاب مقدس خودشان، خدا کودکان عمالیق را نیز به گناه پدر و مادرشان محکوم به مرگ میکند(اول سموئیل3:15) و کودک زنازاده را به گناه زنای مادرش میکشد(مکاشفات یوحنا23:2) و از این بالاتر خدایی که کتاب مقدس به ما نشان میدهد، گاهی افراد غیرکافر را نیز دوست ندارد(رسالۀ پولس به رومیان13:9)

 

 

نویسندۀ مسیحی:

  الله در سوره فرقان آیه 51 می گوید: «اگر می خواستیم در بین مردم هر قریه ای پیغمبری می فرستادیم» ولی او این کار را نکرد زیرا او مختار بود و اراده اش بر آن قرار نگرفت. مقایسه کنید با خدای کتاب مقدس که همه را دوست دارد(یوحنا16:3) همه را به گناه ملزم می کند(یوحنا6:16) و می خواهد همه نجات یابند(دوم پطرس9:3) به همه انسان ها نور لازم را می بخشد(رومیان1: 20-19؛ 2: 15-12) هر کس را به سویش برود می پذیرد(اعمال رسولان35:10؛ عبرانیان6:11)

 

پاسخ:

در مورد آیۀ 51 از سورۀ فرقان، این توضیح لازم است که اینکه خداوند به هر قریه ای پیامبری نفرستاد به این دلیل است که لزومی نداشته است و این برخاسته از ارادۀ خدا نیست بلکه بخاطر حکمت الهی است که نویسندۀ مسیحی از درک آن عاجز مانده است. این آیه چنانکه آیت الله مکارم شیرازی به خوبی توضیح میدهند، بیان میدارد که خدا اگر مى‏خواست در هر شهر و ديارى، بيم دهنده‏اى بر مى‏انگيخت ولى اين كار لزومى نداشت زيرا تمركز نبوّت در وجود يك فرد باعث وحدت و انسجام انسانها و جلوگيرى از هر گونه تفرقه و پراكندگى مى‏شود.(تفسیر نمونه، ذیل همین آیه) اما اینکه خدا به تمام قومها پیامبر نفرستاده است، توهم نویسندۀ مسیحی است، درست است که نبوت در زمان حضرت محمّد(ص) ختم شد ولی تا پیش از آن طبق قرآن خداوند در بین تمام امم پیامبرانی قرار داده است(سورۀ نحل آیۀ 36) منظور آیۀ 51 از سورۀ فرقان، فرستادن پیامبر به تمام قریه ها در یک زمان واحد است که لزومی نداشت و باعث اختلاف بین پیروان میشد. من از مسیحیان میپرسم که چرا طبق کتاب مقدس تمام انبیاء در یک خاندان خاص قرار گرفتند و خداوند شریعتش را طبق کتاب مقدس خودشان فقط برای بنی اسرائیل قرار داده بود؟

 

اما در مورد آیاتی که نویسنده از کتاب مقدس میاورد تا به خیال خودش قرآن را زیر سؤال ببرد:

-خدای کتاب مقدس همه را دوست دارد(یوحنا16:3): این آیه ابدا نگفته است که خدا همه را دوست دارد بلکه میگوید: «زیرا خدا جهان را آنقدر محبت کرد که پسر یگانۀ خود را داد تا هر‌که به او ایمان آورد هلاک نگردد، بلکه حیات جاویدان یابد.» خب گذشته از این باور خرافی و غلط که حضرت عیسی را پسر خدا میخواند، بقیۀ آیه اختلافی با آموزۀ قرآنی ندارد، قرآن نیز حضرت محمد(ص) را رحمتی برای عالمیان میداند(انبیاء:107) و هر کس از هر کیشی که به خدا و قیامت ایمان بیاورد، اجرش را نزد پروردگارش میداند و میفرماید که ترس و غمی بر آنها نخواهد بود(بقره:62) اما نویسنده چگونه ادعا میکند که خدای کتاب مقدس همه را دوست دارد؟ طبق رومیان13:9 خدا در مورد عیسو و یعقوب، فرزندان حضرت اسحاق(ع) میگوید: «یعقوب را دوست داشتم، امّا از عیسو بیزار بودم.»، پس اینطور نیست که همه را دوست داشته باشد. او همچنین در تثنیه17:20 فرمان به کشتار و قتل عام حتيان‌ و اموريان‌ و كنعانيان‌ و فَرِزّيان‌ و حِوّيان‌ و يبوسیان میدهد و فرمان کشتار عمالیق را در اول سموئیل3:15 میدهد، اگر او همه را دوست دارد چرا فرمان به کشتار و نابودی این اقوام میدهد و حتی کودکانشان را هم زنده نمیگذارد و در مورد عمالیق حتی حیوانات آنها را نیز مشمول حکم مرگ میکند؟!

- همه را به گناه ملزم می کند(یوحنا6:16): من نمیدانم این آیه چه چیزی دارد که نشانگر برتری کتاب مقدس بر قرآن است. این آیه میگوید: "امّا به‌سبب شنیدن سخنانم، دل شما آکنده از غم شده است." خب حالا چه چیز این آیه برتری خدای کتاب مقدس بر خدای قرآن را نشان میدهد؟

- می خواهد همه نجات یابند(دوم پطرس9:3): اولاً اگر این سخن کتاب مقدس درست باشد پس حضرت عیسی مسیح(ع) در ماجرای زن کنعانی(متی24:15) که میگوید فقط برای گوسفندان بنی اسرائیل(یهودیان) فرستاده شده است، دروغ گفته است، زیرا اگر خدا میخواهد همه نجات یابند، چگونه ممکن است، به زعم مسیحیان، پسر خود را فقط برای یهودیان بفرستد؟ از این گذشته اگر خدای کتاب مقدس میخواهد همه نجات یابند، چرا از زمان موسی تا پس از مرگ پولس، به زعم مسیحیان و یهودیان، دین خودش را برای غیریهودیان تبلیغ نکرده است و حتی یهودیان را از تبلیغ منع میکند؟ اساساً اگر خدای کتاب مقدس میخواهد همه نجات یابند، چرا گناه خورده شدن میوه توسط آدم را به پای فرزندان آدم نیز میگذارد و گناهی که دیگران مرتکبش نشده اند را به پایشان میگذارد؟ ثانیاً طبق قرآن نیز خداوند به سوی تمام امتها پیامبرانی از خودشان فرستاده است(نحل:36) و به هیچکس ظلم نمیکند و مردم خودشان به خود ظلم میکنند.(یونس: 44) وقتی فرد مدام هدایت خدا را پس میزند و راه ظلم و ستم پیش میگیرد، تنبیه او نیز همین است که خداوند او را گمراه کند ولی این گمراه کردن زمانی ایراد داشت که پیش از آن هدایتی نبوده باشد، در حالی که خداوند پیش از گمراه کردن ظالمین، بارها و بارها آنها را هدایت میکند و حتی بعد از این تنبیه که به شکل گمراهی نشان داده میشود، نیز هدایت الهی همچنان ادامه دارد، چنانکه گمراهانی بودند که هدایت شدند. کتاب مقدس مسیحیان نیز نشان میدهد که خداوند برخی از ظالمین را گمراه میکند.

- به همه انسان ها نور لازم را می بخشد(رومیان1: 20-19؛ 2: 15-12): اولاً اگر اینطور است چرا کتاب مقدس اعتراف میکند که بارها بشر توسط خدا گمراه شده است و گاهی این امر پیش از رفتن پیامبر نزد این افراد بوده است؟ طبق کتاب مقدس، خداوند پیش از آنکه موسی(ع) سراغ فرعون برود، دل او(و اطرافیانش) را سخت میکند تا سخنان موسی(ع) را باور نکند(خروج21:4، 3:7، 10: 2-1، 10:11) و نیز در این کتاب میخوانیم که خدا به گروهی از بندگانش دل دانا، چشم بینا و گوش شنوا نداده است(تثنیه10:6، یوحنا40:12، رومیان8:11) و یا روح خواب آلود به آنها میدهد(رومیان8:11)، او طبق فرمایش اشعیای نبی(ع) به گزارش کتاب مقدس، بندگان خود را گمراه و دلهایشان را سخت میکند(اشعیا17:63) و روح گمراهی را به سوی بندگان میفرستد(اول پادشاهان19:22 به بعد) و بندگان را دچار توهم میکند(دوم تسالونیکیان11:2) و حتی حقایق را از دانایان پنهان میکند و به کودکان نشان میدهد(متی25:11) ثانیاً قرآن نیز میفرماید که به هر قومی پیامبری از خودشان فرستاده است و بینات و آیات آشکار برای مردم قرار داده است و این امر در جای جای قرآن دیده میشود از جمله در آیۀ 36 سورۀ نساء.

- هر کس را به سویش برود می پذیرد(اعمال رسولان35:10؛ عبرانیان6:11): در این مورد قرآن نیز خداوند را همینگونه توصیف میکند(بقره:112، لقمان:22)

 

 

نویسندۀ مسیحی:

  محبت و رحمت، از ذات خدا سرچشمه نمیگیرد، بلکه از اراده و خواست وی. خداوند میتواند دوست نداشته باشد و به همین دلیل است که محققین و دانشمندان مسلمان، در رابطه با موضوع تقدیر الهی با چنین مشکل بغرنجی روبرو هستند(!)

 

پاسخ:

این سخنان فقط تکرار سخنان باطل پیشین است. در مورد اینکه رحمت و محبت از ذات خدا سرچشمه نمیگیرد، ادعای نویسنده باطل است و ما رحمت و محبت را از ذات خدا میدانیم.

  اما اینکه خدا میتواند دوست نداشته باشد، بله البته که اینطور است، زیرا اگر خدا نتواند دوست نداشته باشد، ناتوان است و ناتوانی در خدا راه ندارد ولی حکمت الهی باعث میشود که خداوند بدون دلیل محبت خود را از کسی دریغ نفرماید، ضمن اینکه طبق کتاب مقدس خودشان، خدا پسر اسحاق، عیسو را دوست نداشت، بلکه از او بیزار بود.(رومیان13:9)

  و اینکه میگوید که محققین مسلمان در بحث تقدیر الهی با مسئلۀ بغرنجی روبرو هستند نیز سخنی باطل است و در بحثهای بعدی خواهیم دید که ادعای پوچی کرده است.

        

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:40  توسط مسلمان ایرانی 

پاسخ به اشکلات ادعایی در یکتاپرستی اسلامی(1): وحدانیت مطلق

  در ابتدای کلام باید عرض کنیم که نویسندگان مسیحی که متن را نوشته اند و ما پاسخشان را میدهیم، سعی در فریفتن مخاطبین خود دارند، این افراد به عنوان نظرات اسلام، به نظرات افراد گمنامی اشاره میکنند که اصلا جزء علمای بزرگ اسلامی به حساب نمی آیند و بعد بر اساس اظهار نظرات این افراد میگویند نظر اسلام چنین است و چنان است.

حال که توجه شما به این مهم معطوف شد، نظرتان را به فرمایشات نویسندۀ مسیحی و پاسخ به اشکال تراشی های ایشان جلب میکنم:

 

 

نویسندۀ مسیحی:

 اسلام، مسیحیان را نه در حوزۀ یکتاپرستی، بلکه در مقولۀ سه گانه پرستی قرار می دهد. دلایل چندی برای ایجاد این سوء تفاهم وجود دارد. از یک طرف سوءتعبیر مسلمانان از متون کتاب مقدس در مورد خدا باعث سوءتفاهم شده و از طرف دیگر، ذهنیتی شدیداً انسانی در مورد مفهوم «پسر خدا» بودن عیسی مسیح دارند، طوری غالباً آن را نوعی تولید مثل ناشی از اعمال میدانند. اما اصطلاحات پدر و پسر الزاماً مترادف با تولید مثل مادی نیست. حتی در ادبیات خود مسلمانان عبارات و اصطلاحاتی وجود دارد که انتظار ندارند کسی آنها را به صورت تحت اللفظی و مادی تعبیر کند مثل اسدالله، یدالله... رابطۀ پدر و پسر میتوان در مفهومی فراتر از جنبه مادی و زیست شناسی درک نمود.

 

پاسخ:

اساسا وقتی ما با مسیحیان بحث میکنیم، همیشه با چنین اظهار نظراتی روبرو هستیم. مسیحیان همیشه سعی میکنند بگویند که ما درک درستی از ادعاهای آنها نداریم.

 مسلمانان الزاما مسیحیان را سه خدایی نمیدانند، بسته به تعریفی که مسیحیان خودشان میاورند و هر از چند گاهی هم آنرا برای ما دگرگون میکنند، خب باید دید که تعریفشان به سه خدایی میرسد یا نه.

  "سوء تعبیر مسلمانان از کتاب مقدس" دیگر چه صیغه ای است؟ اصلاً سوء تعبیر از کتاب مقدس مسیحیان، چه ربطی به اشکالات ادعایی نویسنده از توحید اسلامی دارد؟ آیا غیر از این است که تمام نقدهای ما بر مسیحیت بر اساس ترجمه های خود مسیحیان از کتاب مقدسشان و تفاسیر و تعابیر خودشان بوده است؟ دیگر سوء تعبیر یعنی چه؟ اگر هم مسلمانان دچار سوءتعبیر میشوند که البته این ادعای پوچ مسیحیان برای پوشاندن ایرادهای خودشان است، باز هم مشکل از سبک ترجمۀ مسیحیان است. مسیحیان عادت دارند که یک تعریف که به خیال خودشان نقصی ندارد به ما بدهند و وقتی تعریفشان را نقد کردیم، بگویند نه ما اینرا نمیگوییم!!!

 من از تمام مسلمانان میپرسم که کدام یک از شما خیال میکنید که حضرت عیسی در اثر یک رابطۀ جنسی و تولید مثل مادی به وجود آمده است؟ بدون شک تمام مسلمانان، با این نظر مخالفند و به هیچ وجه هم خیال نمیکنند که مسیحیان چنین فکری میکنند. ما میدانیم که مسیحیان منظورشان از پسر خدا بودن رابطۀ نزدیک بین فرد و خداست طوری که هر مؤمن به کیش خود را پسر خدا میدانند، ولی قرآن میفرماید که خدا هیچ فرزندی برای خود برنگزیده است(بقره:۱۱۶، کهف:۴، مریم:۸۸، انبیاء:۲۶ و...) مسلمانان هم میدانند که مسیحیان خدا را پدر مادی حضرت عیسی نمیدانند، ولی خب این نسبت را خودشان ساخته و ایجاد میکنند که حضرت عیسی پسر خداست و خدا هرگز کسی را فرزند خود ننامیده است و تحقیقات نشان میدهد که در کتاب مقدس نیز معنای اصیل کلامی که این افراد به "پسر خدا" ترجمه میکنند:«خدمتکار خدا» میباشد، که برای جلوگیری از طولانی شدن بحث به بیان دلایل این ادعا نمیپردازیم.

  در مورد برخی اسامی مثل یدالله، یا اسدالله این اسامی خیلی با "ابن الله"(=پسرخدا) فرق دارند،  اسدالله یعنی فرد شیر خداست و در راه خدا دلاوری میکند یا یدالله یعنی اینکه فرد عملش به خواست خداست، و این مفاهیم هیچ ایرادی به لحاظ توحیدی ندارند و اگر داشته باشند هم فقط یک اسم هستند و نه یک حقیقت خارجی که مسیحیان در مورد حضرت عیسی بدان قائل هستند، ولی مسیحیان چه توضیحی برای "پسر خدا" بودن دارند مگر اینکه بگویند این به معنای رابطۀ عمیق محبت بین خدا و انسان است، که خب اگر اینطور بود میشد عنوان "محبوب خدا" را به کار برد و از این گذشته وقتی خود خدا در کتابش میفرماید که فرزندی برای خویش قرار نداده است، بدون شک ما که پیرو فرمان خدا هستیم، این عنوان را برای هر کسی نفی میکنیم.

  در ضمن تثلیث هیچ ارتباطی به بحث "پسر خدا" نامیدن حضرت عیسی ندارد، بلکه تثلیث حضرت عیسی را "خدا" فرض میکند و مشکل ما با تثلیث هم بر سر همین است. مسیحیان نباید این که تثلیث غیرقابل قبول است را تقصیر اسلام(!) بدانند زیرا کتاب مقدس خودشان، نیز برای خدا به هیچ تثلیثی قائل نیست...

 

 

نویسندۀ مسیحی:

 اینجا با مشکل عمیقتری روبرو هستیم که از دیدگاه فلسفی بسیار حائز اهمیت است. بسیاری از الهیدانان مسلمان در تحلیل نهایی خود به این نتیجه رسیده اند که خدا هیچ ذات یا وجو قابل شناختی ندارد که از طریق آن به شناخت سه شخص در مرکز شناخت در او دست یافت. این دیدگاه به عنوان «فلسفه صوریه» یا «اصالت تسمیه» مشهور شده که تنها خود را به اسام سرگرم میسازد و منکر هر ذات مجرد است. خدا اراده طلق است و اراده مطلق مستلزم وحدانیت مطلق. تعدد اراده ها یا اشخاص وحدانیت را غیرممکن میسازد.

 

پاسخ:

 اولا اینکه میگوید این مسئله سرگرم کردن خود به اسامی است حرف باطلی است، اولاً این مسیحیان هستند که باید تثلیث را ثابت کنند، وگرنه بدون شک باید خدای یگانه را داری یک شخصیت دانست، ثانیا این که ممکن نیست خدای واحد سه شخصیت داشته باشد، امری عقلانی است، بدون شک داشتن شخصیت برای خدا ماهیت میاورد و ماهیت برای خدا محدودیت میاورد، خب پس اگر بخواهیم برای خدا شخصیت قائل شویم او را محدود فرض کرده ایم و محدودیت از صفات سلبی خداست، پس آشکارا این باور باطل است.

  البته باز یادآوری میکنم که این فقط باور اسلام نیست، بلکه یهودیت نیز همین باور را در مورد تثلیث دارد و از این گذشته هیچ سخنی از تثلیث در کتاب مقدس نیست و کلمۀ تثلیث اختراع مسیحیان متأخر است.

 

نویسندۀ مسیحی:

 حتی بعضی از آنان(مسلمانان) قرآن را  به "لوگوس الهی" مانند کرده اند، عنوانی که مسیحیان برای شخص مسیح بکار میبرند. چنان که یوسف ابیش در مورد قرآن میگوید:«...قرآن تجلی ارادۀ الهی است. اگر میخواهید آنرا با چیزی در مسیحیت مقایسه کنید، آن را تنها باید با خود مسیح مقایسه کنید.» و در ادامه می افزاید: «مسیح تجلی خدا در میان انسانها، مکاشفه اراده الهی است، قرآن نیز همین است»(Chris Waddy, The muslim Mind, 1976, p4)

 

پاسخ:

  نویسندۀ مسیحی اینجا مرتکب یک سفسطۀ دیگر میشود. او از کتاب یک مسیحی به نام کریس ودی در مورد تفکر مسلمانان نقل قول میکند و از یک مسلمان(؟) گمنام موسوم به یوسف ابیش اسم میبرد که چنین و چنان گفته است. اولاً در مورد اینکه مسلمانان در مورد قرآن چگونه میندیشند نظر کتب مسیحیان اهمیت و ارزشی ندارد، بلکه باید نظر علمای بزرگ مسلمان و از همه بالاتر خود قرآن را خواند. خب ما میدانیم که در قرآن خودش را کتاب هدایت از سوی خدا میداند و هرگز خود را لوگوس الهی یا تجلی ارادۀ الهی نمیداند و این باور علمای بزرگ اسلام نیز نیست، پس سخن نویسنده و نویسنده ای که از او نقل میکند باطل و غلط است.

  همچنین نویسنده تمام علمای بزرگ اسلام را رها کرده است و از فرد گمنامی به نام یوسف ابیش نام میبرد که برای ما شناخته شده نیست و اگر هم عالم باشد از علمای بزرگ نیست که سخنش برای ما به منزلۀ نظر اسلام باشد، پس نقل قولش از او نیز باطل است و به معنای نظر اسلام نیست.

 

 

نویسندۀ مسیحی:

در واقع متفکرین اصولگرای مسلمان، رابطه بین خدا و قرآن را این گونه تعریف می کنند: «کلام، از صفات جاودانی خداست، بدون آغاز و بدون وقفه، درست مانند قدرت، علم و دیگر ویژگی های وجود لایتناهی خدا.»(Ignas Goldzihler, Introduction of Islamic theology and law, Princeton University Press, 1981, p97) ولی اگر کلام از صفات جاودانی خداست، در حالی که ایندو یکی نیستند و به نوعی از هم متمایزند، آیا این حالت موجب بروز همان تکثر در وحدانیت خدا مسیحیان در مورد تثلیث مطرح می کنند، نمی باشد؟

 

پاسخ:

باز هم نویسنده از افراد غیرمسلمان برای تشریح نظر متفکرین اصولگرای اسلام، استفاده میکند!!! از کی تا به حال جناب گلدزهیر، یک متفکر اصولگرای مسلمان شده است؟! این مستشرق که در جای خود دروغهایی را نیز به اسلام نسبت داده است، بدون شک نظرش نظر بدیع اسلام نیست و باید از علمای بزرگ اسلام پرسید که آیا کلام یک صفت ثبوتی خداست(آنطور که نویسنده ادعا کرده است)؟ که مسلم است که اگر علمای بزرگ اسلام، چنین ادعایی کرده بودند، نویسندۀ مسیحی این شبهات، به جای نقل از یک نامسلمان از آن علما نقل قول میکرد.

  از سوی دیگر ما مسلمانان هرگز کلام را یک صفت الهی نمیدانیم. اساساً هیچ عاقلی کلام را یک صفت نمیداند.

  همچنین با استدلالی که نویسندۀ مسیحی برای شرح تثلیث میاورد و میگوید که بخاطر اینکه به خیال خودش کلام یک صفت جاودانی خدا است که از او متمایز است، تثلیث و تکثر در وحدانیت تأیید میشود، سخنی باطل است. با این حساب اگر قرار باشد که کلام(با فرض محال که کلام یک صفت باشد) یک اقنوم(شخصیت) در خدا ایجاد کند، پس باید بگوییم که سایر صفات الهی هم باعث ایجاد اقانیم(شخصیتهایی) بیش از سه میشوند و باید برای هر یک از آنها یک اقنوم تعریف کرد: قدرت، حکمت، رحمت، علم، سرمدیت، کرامت، رحمانیت و ... که در نتیجه باز هم مقصود نویسندۀ مسیحی حاصل نمیشود و به تثلیث نمیرسیم. در ضمن نباید از خاطر برد که هیچ یک از این صفات به تنهایی یک اقنوم برای خدا نمیشوند، بلکه باید تمام صفات ثبوتی در کنار هم قرار بگیرند تا صفات یک خدا باشند، خدایی که مثلا قدیر است و سایر صفات را ندارد بخاطر نقصانی که در صفات کمالی دارد، نمیتواند وجود داشته باشد، زیرا چنانکه در الهیات ثابت میکنیم و اینجا برای جلوگیری از انحراف در بحث دلایلش ذکر نمیشود، خدا باید دارای تمام کمالات و فاقد تمام ایرادها باشد.

 

 

نویسندۀ مسیحی:

به عبارت دیگر استدلال اصلی مسلمانان، چه در مورد یکتاپرستی و چه در مورد چندگانه پرستی (که از نظر آنها شامل تثلیث هم میشود) اعتبار چندانی ندارد. آنان به خود اجازه می دهند چیزی(مثلا یک کتاب) تجلی ابدی خدا باشد بدون اینکه با او یکی محسوب شود. پس با استفاده از استدلال خود آنها می پرسیم که چرا عیسی مسیح نمی تواند «تجلی اراده خدا» باشد، بدون اینکه او را خود «اراده خدا» محسوب کنیم؟

 

پاسخ:

نویسنده بر مبنای ادعاهای پوچی که به نقل از افراد غیرمسلمان و گمنام به اسلام نسبت داده است، ادعا میکند که استدلالات ما در مورد چندگانه پرستی در مسیحیت اعتبار چندانی ندارد!! به این عمل در علم منطق میگویند مغالطۀ «پهلوان پنبه» که به فرد چیزی که ادعا نکرده را نسبت میدهند و بعد او را بخاطر آن ادعا محکوم میکنند!

  نویسنده اصرار دارد که تثلیث، چندگانه پرستی نیست! مسیحیان هم خدا را میپرستند و هم روح القدس را و هم حضرت عیسی را. این عمل یعنی پرستش سه معبود و نه پرستش یک معبود. مسیحیان فوراً ادعای باطلی میکنند و برای نجات از این ایراد اساسی میگویند پدر، پسر و روح القدس، هر سه یکی هستند!! خب این باور ابداً با کتاب مقدس همخوانی ندارد، گذشته از اینکه اگر حضرت عیسی، خداست چگونه فانی است و میمیرد، کتاب مقدس اعتراف میکند که حضرت عیسی میگوید از چیزی که خدا میداند، اطلاعی ندارد(متی۳۶:۲۴) و میگوید فقط خدا میداند و پسر و فرشتگان نمیدانند. همچنین به اعتراف کتاب مقدس، حضرت عیسی میگوید که خدا از او بزرگتر است(یوحنا۲۸:۱۴) و از خود کاری نمیکند(یوحنا۲۸:۸) و بر روی صلیب میگوید ای خدا چرا من را ترک کردی(متی۴۶:۲۷ و مرقس۳۴:۱۵)، پس او چگونه با خدا یکی است؟ پس حضرت عیسی نمیتواند با خدا یکی باشد و پرستش او در کنار خدا شرک است.

  نویسندۀ مسیحی میگوید که مسلمانان قرآن را تجلی ابدی خدا میدانند، پس چرا نمیشود حضرت عیسی را تجلی ارادۀ خدا دانست! گذشته از اینکه این ادعا که مسلمانان قرآن را تجلی خدا میدانند یک ادعای دروغین و باطل است و قرآن هرگز خود را تجلی خدا نخوانده است و خودش را کتاب هدایت میداند و مسلمانان هم باور به تجلی خدا بودنش ندارند؛ حتی اگر باور مسلمانان چنین بود باز هم مشکل مسیحیان حل نمیشد:

 مسیحیان میگویند که حضرت عیسی تجلی ارادۀ خداست، زیرا هر عملی که میکرد ناشی از ارادۀ خدا بود! اولاً این ادعا که هر چه حضرت عیسی میکند ناشی از ارادۀ خداست، باطل است، زیرا طبق کتاب مقدس در حالی که خدا میخواست او را قربانی کند، او از خدا برای نجات از قربانی شدن، دعا و درخواست میکند(متی۳۹:۲۶، مرقس۳۶:۱۴ و لوقا۴۲:۲۲) پس ارادۀ او همیشه هم با ارادۀ خدا یکی نیست. ثانیاً اگر بخواهیم این ادعا را بپذیریم که ارادۀ خدا با ارادۀ حضرت عیسی یکی است و در نتیجه حضرت عیسی تجلی ارادۀ خداست(چنانکه ادعای مسیحیان چنین است) باید بگوییم فرشتگان نیز تجلی ارادۀ خدا هستند زیرا هر چه میکنند به دستور خداست، پس هر مقامی که مسیحیان برای حضرت عیسی(ع) قائل هستند، باید برای فرشتگان نیز قائل باشند و در نتیجه باز هم تثلیث باطل است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:24  توسط مسلمان ایرانی